زلزله 13 ریشتر

Earthquake13

 
تله موش
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش باخوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزهافتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تااین خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :تویمزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است 
مرغ باشنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت :  آقای موش ، برایت متأسفم . از این بهبعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش همربطی به من ندارد
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی کهتله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود
موشکه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدنخبر ، سری تکان داد و گفت :  من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد
سرانجام ، موشناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موشبیفتد ، چه می شود؟در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانهپیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تلهافتاده بود ، ببینداو در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ،موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن بهتله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحبمزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حالدید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی کهبه خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت  برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
مرد مزرعه دارکه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ درخانه پیچیداما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز بهخانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دارمجبور شد  میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ،در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستاپیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دارمجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیندحالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کردکه کاری به کار تله موش نداشتند.

 


 
 
امید به آینده
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
 

اینم یک متن نسبتا قشنگ که روی دیوار یه مغازه نوشته بود........نیشخندنیشخند

اگر درزمستان ،تسلیم شوید،شکوفایی بهار،زیبایی تابستان و باروری پاییز راازکف داده اید.......

مبادا بگذاری دردورنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند،زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین،در راههای سخت پایداری کن،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،    

                لحظه های بهتر بالاخره ازراه می رسند


 
 
مرگ
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

 

مردى براى گذراندن تعطیلات به جزیره  کیش رفت. همسرش در یک مسافرت کارى بود و قرار بود فرداى آن روز در جزیره  کیش به او بپیوندد.مرد وقتى به هتل رسید تصمیم گرفت براى همسرش یک نامه  الکترونیکى کوتاه بفرستد و خبر رسیدنش را به او اطلاع دهد.
کامپیوترش را راه انداخت و پس از وصل شدن به اینترنت، نامه‌اى براى همسرش از طریق پست الکترونیکى فرستاد. متاسفانه در هنگام تایپ کردن نشانى
e-mail همسرش، یک حرف را اشتباه وارد کرد و نامه به جاى آن که به همسرش برسد به نشانى پست الکترونیکى خانم نسبتاً سالخورده‌اى که روز قبل همسرش را از دست داده بود ارسال شد. هنگامى که این خانم e-mailهایش را نگاه مى‌کرد تا چشمش به این e-mail افتاد مدتى به صفحه 
نمایشگر خیره ماند و سپس جیغى کشید و به زمین افتاد. افراد خانواده‌اش با شنیدن صداى جیغ او به سرعت به اتاقش رفتند و دیدند که او بیحال روى زمین افتاده است.

به صفحه
  نمایشگر کامپیوتر نگاه کردند و این متن را روى آن دیدند

همسر عزیزم
من همین الان رسیدم و جا گرفتم. همه چیز براى آمدن فرداى تو آماده است

 


 
 
گل سرخی برای محبوبم
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
 

" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد  وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند "جان" بری او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد

روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن

دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" درخواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را

گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم

من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید

دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست

 

 

او گفت که این فقط یک امتحان است