زلزله 13 ریشتر

Earthquake13

 
معجزه ی عشق را امتحان کن
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

سالها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند  ببر کوچکی در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب کرد..

مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.

اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم...

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب  ببر کوچک ' عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. 

سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید

دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود.

روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری  ' با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد ...

عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید

ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر کرد...

نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ' بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یک بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود.. نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت ' یک دل ساده و صمیمی کافی است ' تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.

محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.

عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.

محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط  عشق ببخشیم تا از انعکاسش ' کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.

در کورترین گره ها ' تاریک ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها '   عشق   بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.

مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.

 پس : معجزه ی عشق را امتحان کن

 


 
 
آیا میدانید....؟
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
 

-جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.گریه

 

-اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است. ………….زبانماچ

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.عینک

ـ شترمرغ در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می خورد.  تعجب           

ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.متفکر

ـ کرم های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ برابر خود غذا می خورند.وقت تمام

ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.چشم

ـ انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال را

صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد.خواب

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی

بدن را به تنهایی مصرف می کند.فرشته

- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعتهیپنوتیزم

- آب دریا بهترین ماسک صورت است !سبز

- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !یول

- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !نگران

- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !مژه

- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !ابله

-شما زیباترین آدم روی زمین هستیددروغگودروغگودروغگودروغگو


 
 
ای کاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
 

ای کاش...

 

 

کاش میشد یاد بگیریم که قبل از این که عشق را

گدایی کنیم به دیگران عشق بورزیم.

 

کاش میشد یاد بگیریم که استحکام دوستیها در

صداقت است.

 

کاش میشد یاد بگیریم که چطور ایراد دیگران را

بگوییم بدون این که ناراحت شوند.

 

کاش میشد یاد بگیریم که در مورد دیگران زود

قضاوت نکنیم.

 

کاش میشد یاد بگیریم که شکستن دل دیگران از

هرکاری در دنیا بدتر و آسان تر است.

 

کاش میشد یاد بگیریم که زیبا ترین درخت سربه

زیرترین درخت است.

 

کاش میشد یاد بگیریم که دروغ نگوییم به کسی

که قصد ماندن با او را نداریم.

 

کاش.....ای کاش ها بسیارند.....ای کاش همه   

آن ها به حقیقت می پیوست

 

.....

 

 

 

 

 


 
 
نمایی دیگر
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 

 

 

خانم سعیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن

 آمده بود‎‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام

 Vikki زندگی میکند

 کاری ازدست خانم سعیدی برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم

خیلی خوشگل بود.اوبه رابطه میان آن دوظنین شده بود واین موضوع

باعث کنجکاوی بیشتراو می شد. مسعود که فکرمادرش راخوانده بود

 گفت : " من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما

اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎‎

حدود یک هفته بعد‎‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که

مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی

که او قندان را برداشته باشد ؟

 "خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد

او در ایمیل خود نوشت‎‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از

 خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما

درهر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران

برگشتید گم شده‎‎ . "                                          با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎‎ :

 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن 

 نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این

است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را

پیدا کرده بود .

با عشق ، مامان


 
 
؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
 

میدونی چیه این روزا یه خدای خیلی بزرگ میخوام، یه

خدای خیلی پررنگ، حتی از خدای اون شبان که با موسی

 هم حرف زد پررنگتر، از خدای ابراهیم که آتش رو براش

 گلستان کرد قویتر، از خدای نوح و عیسی هم عظیمتر، یه

 خدایی که علی ذره ای بهش شک و تردید نکرد، چون

 میدونست خداوند اون بی شک بزرگترین خداوندی که

 میتونه باشه، یه خدایی مثل خدای علی ، عظیم و مهربان و

 بزرگ میخوام...!