زلزله 13 ریشتر

Earthquake13

 
سگ باهوش
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که 

 دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته

بود    " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران  گوشت  بدین" . ۱۰ دلار همراه  کاغذ

بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در

دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال

 سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا 

 چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت  تا

به  ایستگاه  اتوبوس  رسید.  نگاهی  به  تابلو  حرکت  اتوبوس ها  کرد  و

ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه

برگشت .صبر کرد تا  اتوبوس  بعدی امد   دوباره  شماره  انرا چک  کرد 

  اتوبوس   درست   بود  سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز 

بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود  و سگ  منظره  بیرون  را

تماشا  می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را

 زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.  

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و 

  کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی

 در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیواری باریک پرید و خودش را به

پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در

 برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه

 نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این

 هفته است///

          که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر

 ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 

پس  سعی  کنیم  ارزش واقعی  هر  چیزی  را درک  کنیم و مهمتر اینکه   قدر 

 داشته های مان را بدانیم.

 

 


 
 
امید
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

تنها بازمانده‌ی یک  کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از

سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر

چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی

نمی آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای

بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های

اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون

رفته بود' به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن

است و دودی از آن به سوی آسمان میرود.متاَسفانه بدترین

اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.از شدت

خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد:"خدایا تو چطور راضی

شدی با من چنین کاری بکنی.

صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از

خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از

نجات دهندگانش پرسید:

"شما ها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"

آنها جواب دادند

" ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم

وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان است

 


 
 
یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!!!
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
 

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند

 

مرد به آرامی گفت:  مایل هستیم رییس راببینیم . منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد :  ما منتظر خواهیم شد

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند.

 

اما این طور نشد. منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند

 

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

 

خانم به او گفت:  ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.  رییس تحت تاثیر قرار نگرفته شده بود ... ا و یکه خورده بود. با غیظ گفت: خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود

 

خانم به سرعت توضیح داد : آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم . رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت:  یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است

 

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود

 

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت:  آیا هزینه راه اندازی دانشگاه نیزهمین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟ شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم" لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی  ساختند که نام آنها را برخود دارد

 

                                       دانشگاه استنفورد

 

                        یعنی دومین دانشگاه برتر در تمام دنیا