زلزله 13 ریشتر

Earthquake13

 
نمایی دیگر
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 

 

 

خانم سعیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن

 آمده بود‎‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام

 Vikki زندگی میکند

 کاری ازدست خانم سعیدی برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم

خیلی خوشگل بود.اوبه رابطه میان آن دوظنین شده بود واین موضوع

باعث کنجکاوی بیشتراو می شد. مسعود که فکرمادرش راخوانده بود

 گفت : " من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما

اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎‎

حدود یک هفته بعد‎‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که

مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی

که او قندان را برداشته باشد ؟

 "خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد

او در ایمیل خود نوشت‎‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از

 خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما

درهر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران

برگشتید گم شده‎‎ . "                                          با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎‎ :

 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن 

 نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این

است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را

پیدا کرده بود .

با عشق ، مامان