زلزله 13 ریشتر

Earthquake13

 
امید
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

تنها بازمانده‌ی یک  کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از

سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر

چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی

نمی آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای

بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های

اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون

رفته بود' به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن

است و دودی از آن به سوی آسمان میرود.متاَسفانه بدترین

اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.از شدت

خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد:"خدایا تو چطور راضی

شدی با من چنین کاری بکنی.

صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از

خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از

نجات دهندگانش پرسید:

"شما ها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"

آنها جواب دادند

" ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم

وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان است