زلزله 13 ریشتر

Earthquake13

 
پدر
نویسنده : سعید حاجی بیگی - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشستهبودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر ازفرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند
دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الانبهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این
چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و باهمان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با
دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به 
پسرش گفت که آن را بخواند
.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود
:
امروز پسر کوچکم
۳ سال دارد. و روی مبل نشسته استهنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم۲۳بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار
او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجهعصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقهبیشتری نسبت به او پیدامی‌کردم....