داستان غم انگیز ما

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
 
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
 
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
 
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
 
یک یوگیست به او گفت :
 
این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت
 
وجود ندارند!!!
 
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
 
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
 
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و
 
مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
 
یک تقویت کننده فکر، او را نصیحت کرد که : خواستن
 
توانستن است!
 
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو
 
بشکنی!!!
 
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از
 
چاله بیرون آورد...!

 
 
/ 4 نظر / 9 بازدید
منوچهر بلدی

سلام همکار عزیز اگر به سرنوشت خود علاقه مندید و دوست دارید روند انتصاب شما روشنتر از اینی باشد که هست و معیارهای ارزیابی و انتخاب کارکنان شفافتر باشد،لطفا به وبلاگ من سر بزنید و پیرامون مدلی که قرار است اجرایی شود نظر بدهید. خواهش می کنم علاوه بر انتقاد نظر اصلاحی و بهبود دهنده نیز ارائه فرمایید تا ما را در ارائه الگوی بهتر یاری کند. متشکرم

مجید

هر کس دنیا را با دید خود نگاه می کند و سعی می کند از همان نگاه مشکلات مردم را حل نماید دنیا نیازمند ساده ترین نگاه است خدا نکند که ما با دید و نگاه خود در مورد مردم قضاوت کنیم[لبخند] در ضمن سری هم به وبلاگ ما بزنید خوشحال می شویم[چشمک]

ابراهیم

سلام همکارعزیز قلم شیوا وروانی دارید نصف آرشیوتون رو خوندم اگه قابل دونستید مارو در پیوندهاتون جای بدید

میلاد

این مطلبت هم زیبا بود واقعا